|
زندگی و موفقیت
|
|
|
|
||||
|
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی! آری همان وقت که اسطوره ی ذهنت آرام به سوی تباهی می رود همان جا که تو آغاز سطر افسانه ها می شوی همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی یک نفر، شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست شاید هنوز هم دلی برای نگاهت می تپد پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟ و آن زمان در اوج یأس و ناامیدی در کلبه ی خاک گرفته و قدیمی ذهنت "گذشتن" را معنا می کنی ، آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش. پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده ی دیوارهای کاه گلی غرور باشی؟ چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصار های سکوت را هم ببندی؟ باور کن آنجا..... آن سو ترِ دیوار های کاه گلی غرور، درست پشت حصارهای کاغذی ، سکوت دنیای روشنی است ، پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس می دوند، باور کن آسمان آن جا مثل آسمان " هر کجا" نیست و رود هایش برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست.
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 17:7 توسط black_rose_76
|
|
|||||
|
|||||